در يک روز خزان پاييزي پرستويي را در حال مهاجرت ديدم به او گفتم : چون به ديار يارم مي روي به او بگو دوستش دارم بهار سال بعد پرستو نفس نفس زنان آمد و گفت : دوستش بدار ولي منتظرش نمان



يادمون باشه که هيچکس رو اميدوار نکنيم بعد يکدفعه رهاش کنيم چون خرد ميشه ميشکنه و آهسته ميميره . يادمون باشه که قلبمون رو هميشه لطيف نگه داريم تا کسي که به ما تکيه کرده سرش درد نگيره يادمون باشه قولي رو که به کسي ميديم عمل کنيم . يادمون باشه هيچوقت کسي رو بيشتر از چند روز چشم به راه نذاريم چون امکان داره زياد نتونه طاقت بياره . يادمون باشه اگه کسي دوستمون داشت بهش نگيم برو نميخوام ببينمت چون زندگيش رو ازش ميگيريم

ديشب در خلوت تنهاييم آهسته بي تو گريستم...
کاش صداي هق هق گريه ام را باد به تو مي رساند...
تا بداني "بي تو" چه مي کشم
کاش قاصدک به تو مي گفت اين پيغام را مير ساند که اميد و آرزوهايم بي تو
آهسته آهسته در حال فرو ريختن است...

یه عاشق ، بی قایق ، تو دریا
چشماشو میبنده ، تو رویا
من عاشق ، بی قایق
تو دریا میمیرم
چشمامو میبندم
بی رویا میمیرم
میرم میمیرم آسوده میشم از عشق
میرمو میمیمرم
جشن تولد مرگمو برای تو
زیر آب میگیرم
یه زیبا نگاهش به موجا
یه عاشق بی ساحل تو دریا
پریای دریا ، من امشب میمیرم
از عشق یه زیبا ، من امشب میمیرم
میرم و میمیرم آسوده میشم از عشق
میرمو میمیرم
جشن تولد مرگمو برای تو زیر آب میگیرم
یه عاشق
من عاشق بی قایق
تو دریا...
چشمامو ، میبندم بی رویا
یه زیبا نگاشو چه آروم
به موجا میدوزه
یه عاشق بی ساحل
چه تنها ، تو دریا میسوزه
میرم و میمیرم آسوده میشم از عشق
میرمو میمیرم
جشن تولد مرگمو برای تو زیر آب میگیرم
من بودم و سکوت پشت پنجره ...
من بودم و کابوس جدايی از تو ....
آه چه لحظه ی تلخی بود آن هنگام که نگاهت به من ميگفت وقت رفتن است !
اما کجا ؟!
من کسی جز تو نداشتم .... سرمايه ی من بعد از خدا عشق تو بود !
چشمانم همينطور رفتنت را نظاره گر بود ...
ميخواستم التماست کنم ... ميخواستم فرياد بزنم نرو من محتاج توام !
اما ای داد ازين غرور بيجا که بين ما فاصله انداخته بود .
ناگهان آسمان غريد ...
ابر باريدن گرفت و قلبم فرياد زد : با تو هستم اجازه نده به اين آسودگی ترکت کند!
در را باز کردم ... آنقدر دوديم تا خودم را به تو رساندم .
دستت را گرفتم و گفتم : خواهش ميکنم تنهايم نگذار ... من دوستت دارم .
برق اشک را در چشمانت ديدم و....
گفتی : آخر غرورت را شکستی !؟ حالاشدی يک عاشق واقعی .

بهم بازم نگو من همونيم که بودم تو داری عوض ميشی ...
جیرجیرک به خرس گفت دوستت دارم...
خرس گفت الان وقت خواب زمستانیه... بعداً صحبت می کنیم. خرس رفت خوابید
ولی
... نمی دانست که عمر جیرجیرک 3 روزه

بهت نمي گم دوست دارم ، قسم مي خورم دوست دارم ...
بهت نمي گم هر چي بخواي بهت مي دم چون همه چيز من تويي ...
میفهمی ؟

ياد گرفتم که عشق با تمام عظمتش 3-2 ماه بيشتر زنده نيست ياد گرفتم که عشق يعني فاصله و فاصله يعني 2 خط موازي که هيچگاه به هم نمي رسن ياد گرفتم در عشق هيچکس به اندازه خودت وفادار نيست و ياد گرفتم هر چه عاشق تري-تنهاتري يک روز در کنار رود نيل کفتاري با يک تمساح بر خورد کرد ،آنها ايستادند و احوال پرسي کردند ؛ کفتار پرسيد :" روزگار شما چطور ميگذرد قربان ؟" و تمساح گفت :"خيلي بد ، گاهي از درد و اندوه ميگريم و آن وقت ديگر موجودات مي گويند : اين فقط اشک يک تمساح است . و اين حرف آنها دل مرا خيلي مي شکند." آنگاه کفتار گفت :" تو از درد و اندوه مي گويي ، اما شرايط من را لحظه اي در نظر بگير . من به زيبايي جهان و شگفتي هاي آن و معجزلت آن مينگرم و از شادي مي خندم و آن وقت موجودات جنگل مي گويند : اين فقط خنده ي يک کفتار است

به خداي عاشقان سوگند که مرا عاشق تو کرد اگر روزي بدانم که دوستم نداري گريه نخواهم کرد بلکه آرزو خواهم کرد کسي را دوست بداري که دوستت نداشته باشد...






![[photoshop-me.blogfa.com]](http://www.uma.ir/up/webwanted.png)
