اي كاش جدائي نبود!
عزيزم زندگي هميشه بهار نيست
گاهي ابر خزان بر آن سايه مي افکند
و دست بي وفايي روزگار با وفا ترين دوستان
را از هم جدا مي کند
اگر روزي چنين شد تو نيز به اين نوشته بنگر
وبخاطر خاطراتم اشک بريز...؟
زندگي زيباست عشق روياست محبت تنهاست دوستي از همه والاست
از آن زماني که هنر دوستي را فهميدم فقط تو را مي بينم
که تکه گاهي از محبت هستيم و من در اين ميان
چون پرندگان آشيان گم کرده در جستوجوي پناهگاه مطمئن تو را يافتم
دوري ات را نمي توان تحمل کرد ولي چه توان کرد
که رسم روزگار چنين است

آري
در مرگ آورترين لحظه هاي انتظار
زندگي را در روياهاي خويش دنبال کنم رد روياها و در اميد ها
اگر ابرها گريستن را فراموش کنند
اگر پرندگان پرواز را فراموش کنن
اگر انسانها محرومحبت را فراموش کنن
من هرگز تو را فراموش نمي کنم

کنار من نشستي نه غمي رو چاره کردي آخر سر م نخونده ،نامه هام وپاره کردي
لحظات به تندي مي گذرد و طوفان سختي زمانه از راه مي رسد وآن چه از ما زمينيها باقي مي ماند خاطرات تلخ و شيرين ماست.

يا رب اي کاش آشنايها نبود
يا به دنبالش جدايي ها نبود
يا که او با من نمي شد آشنا
يا که من از او نمي گشتم جدا

براي رسيدن به تو سوگندها نوشتم بروي گلبرگ هاي زيباي گل شقايق
وحال براي رسيدن به جدايي اشکم را با ياد تو مي ريزم و عشقم را با ياد
شقايق پرپر مي کنم تا فراموش کنم لحظه هاي با تو بودن را
"در يك دهكده كوچك ايتاليايي, مرد مؤمني در خواب فرشته اي را ديد.
فرشته به او گفت باران ميآيد, سيل ميآيد و همه جا را ميگيرد, ولي تو
نميميري. روز بعد باران گرفت و سيل عظيمي آمد و دستور دادند همه
دهكده را تخليه كنند. همه ده را ترك كردند, حتا بازوي آن مرد را گرفتند
و گفتند بايد از اينجا بروي و آن مرد گفت نه, من در خواب فرشته اي را
ديدم كه گفت باران ميآيد و سيل عظيمي ميآيد ولي تو نميميري. به
نشانهها اعتقاد دارم, پس همين جا ميمانم. روز بعد باران شديدتر شد و
سد استحكامش را از دست داد.
آب تا طبقه اول بالا آمده بود. حتي با قايق به سراغ مرد رفتند و گفتند اين
سد به زودي ميشكند و غرق ميشوي, بيا برويم. و مرد گفت شما داريد
ايمان مرا امتحان ميكنيد, من كه به شما گفتم, فرشتهاي را درخواب ديدم
و به من گفت كه سيل ميآيد, اما من نميميرم. من اينجا ميمانم تا ايمان
ايتاليايي خودم را ثابت كنم. تمام تلويزيونها و شبكههاي خبري ايتاليا آنجا
جمع شدند. آب به سقف رسيد و مرد همانجا ماند. همه ميخواستند از
مردي تصوير برداري كنند كه به ايمان ايتاليايي خودش پايبند بود. اما
پليس راضي نبود و حتی يك هلي كوپتر فرستاد و براي سومين بار سعي
كردند نجاتش بدهند. اما مرد گفت: نه, فرشتهها راست ميگويند, حق با
فرشتههاست, شما اشتباه ميكنيد و من ميمانم. نيم ساعت بعد, سد شكست
و سيل وارد شهر شد و مرد را كشت. مرد كه مرد بسيار مؤمني بود, به
بهشت كاتوليكها رفت كه فرشتگان زيادي دارد. پطرس قديس كه دربانِ
بهشت است, گفت: ميتواني وارد بشوي, چون انسان مؤمني هستي. مرد
گفت: نه, نه, نه: من هيچ وقت وارد اينجا نميشوم. به خاطر اينكه مالك
اين محل يك دروغگوست و به من دروغ گفت. شما آبروي خانواده من را
برديد. حالا همه تلويزيونها و مردم نشستهاند وبه خانواده من ميخندند.
من هيچ وقت نميخواهم به بهشت بروم, من به جهنم ميروم. چون شيطان
به من هيچ قولي نداد. پطرس گفت: خوب, نه, او هيچ وقت دروغ نگفته,
ميروم ازش بپرسم.
و بعد از مدتي برگشت و گفت: بله, او برايت فرشتهاي فرستاده بود تا
نشانهاي به تو بدهد
كه از آن سيل نجات مييابي. ولي خوب, در كنارش سه گروه نجات هم
برايت فرستاد
, ولي قبول نكردي......................"



![[photoshop-me.blogfa.com]](http://www.uma.ir/up/webwanted.png)
