تاريخ : ۹۳/۱۲/۱۴ | 17:45 | نويسنده : فريبا

اگر کسی مرا خواست،  

 

بگویید رفته باران را تماشا کند، 

 

 اگر باز اصرار کرد، 

 

 بگویید برای دیدن طوفانها رفته است، 

 

 و اگر باز هم سماجت کرد،  

 

بگویید رفته است تا دیگر باز نگردد 

 



تاريخ : ۹۳/۱۲/۱۴ | 17:39 | نويسنده : فريبا

این دیگه بار آخره دارم باهات حرف میزنم
 

خداحافظ نامهربون میخوام ازت دل بکنم  


سخته ولی من میتونم، سخته ولی من میتونم    


این جمله انقدر میگم تا فراموشت کنم 

 



تاريخ : ۹۳/۱۲/۰۶ | 15:28 | نويسنده : فريبا

خدا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

خدا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

 

خدا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

خدا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

خدا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

 

خدا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

 

خدا چرا جواب نمیدی

 

صدامو نمیشنوی



خدا نشونش بده خسته شدم



مگه خدام نیستی،

 

مگه همه چی رو نمیبینی



چرا خستم میکنی



یا جونمو بگیر یا خلاصم کن



خدایا به خداوندی

 

خودت قسمت میدم



خسته شدم، خسته شدم،

 

خسته شدم

 

 

خسته شدم

 

 

خسته شدم

 

 


 

 



تاريخ : ۹۳/۱۲/۰۵ | 18:5 | نويسنده : فريبا

دنیای عجیبی شده است . . .    


قسم می خوریم

برای دروغ هایمان،که میرسیم  ؛


می شود جان ِ تــو… 



تاريخ : ۹۳/۱۲/۰۵ | 9:32 | نويسنده : فريبا
صبح یک روز من از پیش خودم خواهم رفت 

بی خبر با دل درویش خودم خواهم رفت 

می روم تا در میخانه کمی مست کنم 

جرعه بالا بزنم آنچه نبایست کنم 

بی خیال همه کس باشم و دریا باشم 

دائم الخمر ترین آدم دنیا باشم 

آنقدر مست که اندوه جهانم برود 

استکان روی لبم باشد و جانم برود 


برود هر که دلش خواست شکایت بکند 

شهر باید به منه  می زده عادت بکند 

 

 من پذیرفتم که عشق افسانه است...   


این دل درد آشنا دیوانه است   


میروم شاید فراموشت کنم  


با فراموشی هم آغوشت کنم  


میروم از رفتن من شاد باش  


از عذاب دیدنم آزاد باش 


گرچه تو تنهاتر از من میشوی  


آرزو دارم شبی عاشق شوی    


آرزو دارم بفهمی درد را   


تلخی برخوردهای سرد را   


آرزو دارم خدا شادت کند    


بعد شادی تشنه ی نامم کند   


آرزو دارم شبی سردت کند  


بعد آن شب همدم دردت کند  


تا بفهمی با دلم بد کرده ای   


با وجود احتیاج دست مرا رد کرده ای......    


می رسد روزی که بی من لحظه ها را سر کنی    


می رسد روزی که مرگ عشق را باور کنی....   


می رسد روزی که تنها در کنار عکس من    


نامه های کهنه ام را مو به مو از بر کنی




تاريخ : ۹۳/۱۲/۰۴ | 17:10 | نويسنده : فريبا



تاريخ : ۹۳/۱۲/۰۴ | 10:32 | نويسنده : فريبا

وقتی کسی 

 
واقعا یکی را دوست دارد ؛ 


حتی نمیتواند 

 

فکر دوست داشتن 

 

 دیگری را بکند ...



تاريخ : ۹۳/۱۲/۰۳ | 13:3 | نويسنده : فريبا

تو را من زهر شیرین خوانم ای عشق،  


که نامی خوش‌تر از اینت ندانم.  


وگر – هر لحظه – رنگی تازه گیری،  


به غیر از زهر شیرینت نخوانم.



تو زهری، زهر گرم سینه‌سوزی،  


تو شیرینی، که شور هستی از توست.  


شراب جام خورشیدی، که جان را  


نشاط از تو، غم از تو، مستی از توست. 



بسی گفتند: – «دل از عشق برگیر!  


که: نیرنگ است و افسون است و جادوست!»  


ولی ما دل به او بستیم و دیدیم  


که او زهر است، اما … نوشداروست! 



چه غم دارم که این زهر تب‌آلود،  


تنم را در جدایی می گدازد


از آن شادم که در هنگامه‌ی درد،  


غمی شیرین دلم را می‌نوازد. 



اگر مرگم به نامردی نگیرد:  


مرا مهر تو در دل جاودانی‌ست.  


وگر عمرم به ناکامی سرآید؛


تو را دارم که مرگم زندگانی‌ست. 




تاريخ : ۹۳/۱۱/۲۷ | 13:10 | نويسنده : فريبا
مهم نیست ڪه دیگر بآشـے یآ نه...
 
مهم نیست ڪه دیگر دوسم دآشته بآشـے یآ نه
 
مهم نیست ڪه دیگر مرآ به خآطر بیآورے یآ نه
 
مهم نیست ڪه دیگر تورآ بآ دیگرے میبینم یآ نه
 
مهم اینست ڪه زمآنے که تنهآ میشوے ...
 
زمــآنـے ڪه دلت گرفت 
 
چگونه و با چه رویـےسر به آسماטּ بلند میڪنـے و میگویـے :
 
خدآیا مـטּ ڪه گنآهـے نڪردم !!!
 
 پس چه شد ...
 
 
1399197839545323.jpg


تاريخ : ۹۳/۱۱/۲۷ | 9:29 | نويسنده : فريبا

از این بیراهۀ تردید  ...  از این بن بست میترسم


من از حسی که بین ما  ...  هنوز هم هست میترسم


ته این راه روشن نیست  ...  منم مثل تو می دونم


نگو باید بُرید از عشق  ...  نه می تونی نه می تونم


نه می تونیم برگردیم  ...  نه رد شیم ازتو این بن بست


منم میدونم این احساس  ...  نباید باشه اما هست


دارم می ترسم از خوابی  ...  که شاید هر دومون دیدیم 


از اینکه هر دومون با هم  ...  خلاف کعبه چرخیدیم


واسه کندن از این برزخ  ...  گریزی غیر دنیا نیست


نمیدونم ولی شاید  ...  بهشت اندازه ما نیست 

 
ته این راه روشن نیست  ...  منم مثل تو می دونم


نگو باید بُرید از عشق  ...  نه می تونی نه می تونم 


نه می تونیم برگردیم  ...  نه رد شیم ازتو این بن بست


منم میدونم این احساس  ...  نباید باشه اما هست 

 



تاريخ : ۹۳/۱۱/۲۷ | 9:16 | نويسنده : فريبا

برایِ تــــو می نویسم


می رومـــ و پشتـــــ خواهمـــ کــرد به تمـــامیِ تپشــهایِ این دقایــــق

دل خواهمــ کَنـد 

بی تـــــو خواهمــ زیـستـــــ

گوش خواهــمــ سپـرد 

فریــاد خواهمــ شد 

مهربان نخواهمــ بـود ،

دل نخواهمــ سپرد 

آرامـــــتر که شدمــ


بــــــی تــــــو خواهمــ مــــــرد ...



تاريخ : ۹۳/۱۱/۲۷ | 9:13 | نويسنده : فريبا
خــــــــدایــا…

دســتـــــانــی را در دســـتــانـــم قـــرار بــده

کــه پـــاهــایـــش بــا دیـــگـــری پــیــش نـــرود


تاريخ : ۹۳/۱۱/۲۷ | 9:11 | نويسنده : فريبا

 ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺎﯾﺪ ﻧﺒﺨﺸﯿﺪ ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﮐﻪ  

 ﺑﺎﺭﻫﺎ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﺨﺸﯿﺪﯼ ﻭ ﻧﻔﻬﻤﯿﺪ، 


 ﺗﺎ ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺭ ﺩﺭ ﺁﺭﺯﻭﯼ ﺑﺨﺸﺶ ﺗﻮ ﺑﺎﺷﺪ! 


 ﮔﺎﻫﯽ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺻﺒﺮ ﮐﺮﺩ ﺑﺎﯾﺪ ﺭﻫﺎ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺭﻓﺖ 

 

 ﺗﺎ ﺑﺪﺍﻧﻨﺪ ﮐﻪ ﺍﮔﺮ    

 

ﻣﺎﻧﺪﻱ ﺭﻓﺘﻦ ﺭﺍ ﺑﻠﺪ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﻱ!  

 


ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺮ ﺳﺮ ﮐﺎﺭﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ  

 

ﺍﻧﺠﺎﻡ ﻣﯿﺪﻫﯽ    

 

ﺑﺎﯾﺪ ﻣﻨﺖ ﮔﺬﺍﺷﺖ ﺗﺎ ﺁﻧﺮﺍ ﮐﻢ ﺍﻫﻤﯿﺖ ﻧﺪﺍﻧﻨﺪ!  

 


ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺪ ﺑﻮﺩ ﺑﺮﺍﯼ ﮐﺴﯽ 

 

 ﮐﻪ ﻓﺮﻕ ﺧﻮﺏ ﺑﻮﺩﻧﺖ ﺭﺍ ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﺪ! 


ﻭ ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﻪ ﺁﺩﻣﻬﺎ ﺍﺯ  ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻥ 

 

 ﺭﺍ ﻣﺘﺬﮐﺮ ﺷﺪ! ﺁﺩﻣﻬﺎ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻧﻤﯽ ﻣﺎﻧﻨﺪ 

 

 ﯾﮑﺠﺎ ﺩ ﺭ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻣﯽ ﺭﻭﻧﺪ... 

 


ﮔﺎﻫﯽ ﯾﮏ ﻧﻔﺮ   


ﺑﺎ ﻧﻔﺲ ﻫﺎﯾﺶ 

 

ﺑﺎﻧﮕﺎﻫﺶ 


ﺑﺎﮐﻼﻣﺶ 


ﺑﺎ ﻭﺟﻮﺩﺵ 


ﺑﺎ ﺑﻮﺩﻧﺶ.... 


ﺑﻬﺸﺘﯽ ﻣﯿﺴﺎﺯﺩ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺩﻧﯿﺎ ﺑﺮﺍﯾﺖ 


ﮐﻪ ﺩﯾﮕﺮ ﺑﺪﻭﻥ ﺍﻭ 


ﺑﻬﺸﺖ ﻭﺍﻗﻌﯽ ﺭﺍ ﻫﻢ ﻧﻤﯿﺨﻮﺍﻫﯽ... 

 


گاهي هم آنچنان قلبت را ميشکند 

 

 که هيچ بند زني قادر  

 

به درست کردنش نيست...



تاريخ : ۹۳/۱۱/۲۳ | 8:47 | نويسنده : فريبا

تصمیم گرفتم عوض بشم…

 


عوضے تر از اون عوضے هایے

 

 

که عوضم کردن

 

 



تاريخ : ۹۳/۱۱/۲۱ | 18:46 | نويسنده : فريبا

همه ی پل های پشت

 

 

سرم را خراب کردم:

 

 

 از عمد...

 

 

راه اشتباه را

 

 

نباید برگشت…

 



تاريخ : ۹۳/۱۱/۲۱ | 18:43 | نويسنده : فريبا

پیری میگفت:

 

اگه میخوای جوان بمونی درد دلتو به

 

کسی بگو که دوسش داری و دوست داره...

 

 

گفتم:پس چرا تو پیر شدی؟؟؟

 

خندید و گفت:""دوستش

 

داشتم،دوستم نداشت"""



تاريخ : ۹۳/۱۱/۲۱ | 18:39 | نويسنده : فريبا

کوچ پرنده به من آموخت

 

وقتی هوای رابطه سرد است،

 

باید رفت...

 

خیانت در امانت

 

 



تاريخ : ۹۳/۱۱/۲۰ | 17:47 | نويسنده : فريبا

چه زود دير مي شود...


|http://uniqelove.blogfa.com|عکس های عاشقانه,عشق,گذر لحظه ها,چه آسان|http://uniqelove.blogfa.com|



تاريخ : ۹۳/۱۱/۲۰ | 17:27 | نويسنده : فريبا

او هم آدم است



اگـــــــر دوســتتــ ـــ دآرم هـــآیت را

 

نشنیـــــده گرفتــــــ



غصه نخــــور



اگــــر رفتــ گریـــــــه نکن..!



یکــــ روز چشمــــهآی یکــــ نفر عــــآشقش میکند



یکـــــ روز معنی کمـــ محلی را می فهمد



یکــــــ روز شـ ـکستـ ـن را درک میکند



آن روز می فــــــهمد آه هـآیی که کشیدی،


از تـــــه ِ تـــــهِ قلبتـــــ بوده!



می فهــــمد شـ ـکستـ ـن یک آدم

 

تــــآوان سنگینی دآرد



تاريخ : ۹۳/۱۱/۲۰ | 17:25 | نويسنده : فريبا

گاهی دل تنگ میشوم نه برای تو



گاهی برای خاطراتمان...



گاهی آنچه که من بودم و آنچه که



فکر میکردم تو هستی... ولی نبودی...



آن چیزی که شعار میدادی کجا و تو کجا؟...



بعضی وقتها همه چیز مثل تو برایم بی معنی میشود...



حال و روز خوبی ندارم....



نه برای اینکه دلم هوایت را کرده باشد ....



نه ابدا...



برای اینکه فکر میکنم ...



 



تاريخ : ۹۳/۱۱/۰۸ | 18:44 | نويسنده : فريبا

منو ببخش عشقم  شايد اشتباهي عاشقت شدم

 

کاش بدونی نبودنت یا تا ابد ندیدنت هرگز

 

بهونه نمیشه برای از یاد بردنت

 

 

 



تاريخ : ۹۳/۱۱/۰۸ | 18:23 | نويسنده : فريبا
فرقی نمی کند...با من، بدون من!!!

ديدي كه سخت نيست تنها بدون من...

ديدي كه صبح مي شود شبها بدون من...

اين نبض زندگي بي وقفه مي زند...

فرقي نمي كند با من... بدون من...

ديروز گر چه سخت...

امروز هم گذشت...

طوري نمي شود...

فردا بدون من...

 

 



تاريخ : ۹۳/۱۱/۰۸ | 12:58 | نويسنده : فريبا

دلخوش نباش از اينكه هر روز با يكي هستي 

 

اينكه هر كسي مي تونه با تو بودن رو تجربه كنه  

 

اين نشان از بي ارزش بودن توست 

 

نه چيز ديگري

 

 



تاريخ : ۹۳/۱۱/۰۸ | 12:45 | نويسنده : فريبا

قله ای که چند بار فتح شود ؛

 

 

بی شک روزی تفریحگاه عمومی  

 

میشود !

 

 

پس مواظب دلت باش .....!

 



تاريخ : ۹۳/۱۱/۰۷ | 11:10 | نويسنده : فريبا

خداحافظ همیشه سخت ترین کلمه است برای بازگفتن

بر لب که بیاید دیگر باید رفت !

می روی ؟

 

http://ts1.mm.bing.net/th?&id=HN.608003628227497298&w=300&h=300&c=0&pid=1.9&rs=0&p=0



تاريخ : ۹۳/۱۱/۰۷ | 9:58 | نويسنده : فريبا

خدایا ...

تو را به تمام عالم سوگند,

آنگاه که عاشقی در تاریکی شب به یاد عشقی اشک میریزد ...

کمی نگاهش کن . . .

خدایا امشب خیلی خسته ام….

فردا صبح بیدارم نکن….!!!

 



تاريخ : ۹۳/۰۳/۰۷ | 11:10 | نويسنده : فريبا

 

 

 

 

 

 



تاريخ : ۹۳/۰۲/۲۹ | 17:49 | نويسنده : فريبا

 

 

 

 

 



تاريخ : ۹۳/۰۲/۲۲ | 18:27 | نويسنده : فريبا
زن به شیطان گفت :آیا میتوانی بروی و آن مرد خیاط راوسوسه کنی که
همسرش را طلاق دهد ؟
شیطان گفت:آری و این کار بسیار آسان است

پس شیطان به سوی مرد خیاط رفت و به هر طریقی سعی می کرد او را
وسوسه کند اما مرد خیاط همسرش را دوست داشت و اصلا به طلاق فکرهم
نمی کرد
پس شیطان برگشت و به شکست خود در مقابل مرد خیاط اعتراف

کرد.
سپس زن گفت : اکنون آنچه اتفاق می افتد ببین و تماشا کن





زن به طرف مرد خیاط رفت و به او گفت :چند متری از این پارچه ی زیبا
میخواهم پسرم میخواهد آن را به معشوقه اش هدیه دهد پس خیاط پارچه را
به زن داد
سپس آن زن رفت به خانه مرد خیاط و در زد و زن خیاط
درب را

باز کرد وآن زن به او گفت:اگر ممکن است میخواهم وارد خانه تان شوم برای
ادای نماز،
و زن خیاط گفت:بفرمایید،خوش آمدید و آن زن پس از آنکه
نمازش

تمام شد آن پارچه را پشت در اتاق گذاشت بدون آنکه زن خیاط متوجه شود و
سپس از خانه خارج شد.
هنگامی که مرد خیاط به خانه برگشت آن پارچه را دیدو

فورا داستان آن زن و معشوقه ی پسرش را به یاد آورد و همسرش را همان
موقع طلاق داد
سپس شیطان گفت:اکنون من به کید و مکر زنان اعتراف می کنم

و آن زن گفت:صبر کن نظرت چیست اگر مرد خیاط و همسرش را به همدیگر
بازگردانم؟!
شیطان با تعجب گفت : چگونه ؟
آن زن روز بعدش رفت پیش

خیاط و به او گفت:همان پارچه ی زیبایی را که دیروز از شما خریدم یکی
دیگر میخواهم برای اینکه دیروز رفتم به خانه ی یک زنی محترم برای ادای
نماز و آن پارچه را آنجا فراموش کردم و خجالت کشیدم دوباره بروم و
پارچه را از او بگیرم
و اینجا مرد خیاط رفت و از همسرش عذرخواهی کرد و

او را برگرداند به خانه اش.



والان شیطان در بیمارستان روانی به سر
می برد و اطلاعات دیگری از شیطان نداریم



  • ناصح
  • عطسه